ایمان و تحلیل فلسفی[1]: تاثیر فلسفه تحلیلی بر فلسفه دین
مجموعه مقالات چاپ شده در این کتاب یک گستره وسیع از دیدگاههای معاصر مرتبط با فلسفه تحلیلی دین را ارائه کرده است. از ویژگیهای این اثر مهم در آن است که به دیدگهای موافق و مخالف روش تحلیلی این اجازه را می دهد که وارد بحث سازنده ای شوند. علیرغم اختلاف نظرهایی که در آراء مقاله دهندگان این اثر، میتوان یک سرنخ مشترکی را در آثار و اندیشههای آنها در فهم سنّت تحلیلی انگلستان یافت.
در این مجموعه مقالات تحسین برانگیز نویسندگان به نقاط قوّت و ضعف فلسفه تحلیلی دین میپردازند. مولفان بر زمینه اجتماعی و تاریخی فلسفه تحلیلی دین تاکید دارند و همانطور که ویراستاران اذعان دارند، تاکید ویژهای بر اصول این رشته در دانشگاههای انگلستان خصوصاً آکسفورد دارد. نکته قابل توجه این است که در این کتاب یازده مقاله در زمینه فلسفه تحلیلی دین به دست کسانی نوشته شده که دوتن از آنها در دانشگاههای انگلستان تدریس میکنند، و بیش از نیمی از آنها از طریق استاد و شاگرد با دانشگاه آکسفورد در ارتباط میباشند.
ویراستاران در مقدمه اشاره دارند که مقاله دهندگان همگی بر اهمیّت تاثیرات فلسفه آمریکا بر فلسفه تحلیلی دین اذعان دارند. چیزی که در این کتاب نمایان است اذعان نکردن مولفان بر شکوفایی فلسفه تحلیلی دین در اروپا است. خواننده با خواندن این کتاب تنها به یک سری تامّلاتی مواجه میشوید که اساساً نویسندگان در باب نهضت خاصی که در سال 1950 در آکسفورد شکل گرفته است پرداختهاند.
مقاله نخست[2] متعلّق به باسیل میچل،[3] استاد فلسفه دین مسیحی در دانشگاه آکسفورد است. ایشان یکی از چهره های برجستۀ نهضت فلسفه تحلیلی دین است و در این مقاله به توضیح نحوۀ گسترش این نحلۀ پرداخته است. زمانی که نسلی از فیلسوفان تحت تاثیر پوزیتیویسمهای منطقی ظهور کردند، به هیچ وجه ادعاهای دینی را جدی نمیگرفتند، عده دیگری از فلاسفه و الهیّاتدانان همراه با میچل مخالف با این جریان گروه معروفی را به نام متافیزیکیها[4] تشکیل دادند.
البته میچل و متحّدانش به منظور دفاع قانعکننده از دین روش استدلالی را برگزیدند که توجه رقیبان و فیلسوفان تحلیلی را جلب کرد و آن روشنوینی بود که منجر به تحقّق فلسفه تحلیلی دین در انگلستان شد. میچل در مقاله خود قصد دارد که متافیزیک را به فلسفه تحلیلی بازگرداند. وی در مقاله سعی بر آن دارد که آراء و گفتمانهای گروهی که متعلّق به آن بوده و معروف به متافیزیکیها بوده را مجدداً زنده کند. این گروه سعی در مقابله با فیلسوفان پوزیتیویسم منطقی به ویژه ای.جی. ایر[5] داشتهاند.
ریچارد سوئین برن[6] که همکار میچل در آکسفورد بود، بحث را با طرح اینکه او چگونه فلسفه تحلیلی را در سنّت کلامی مسیحیّت به کار میبرد و اینکه برای عقاید مسیحی با ارائه کردن «بهترین معیار مادی قابل دسترس»[7] پیدا کند. به عقیده سوئین برن با همه دشواریها و سختیهای که در فلسفه تحلیلی است وی توانسته از عهدۀ این مسئولیّت برآید. وی با سنّتهای پروتستانی که به قدرت عقل در حمایت از ایمان شکاکاند، سر ناسازگاری داشته و به مرور زمان به سمت سنّتهای ارتدکس و کاتولیک به منظور دفاع از خرد انسانی تغییر جهت داد.
مقاله الیزابت برن[8] مشی متفاوت از سوئین برن و میچل اتّخاذ میکند. وی با طرح اشکالات مختلف بر رویکردهای آلیستر کی[9] و آ.بی. بری وایت[10] به دیدگاههای اریس مورداخ[11] میپردازد. مورداخ به خاطر نوشتن رمانهای فلسفی از شهرت بالایی برخوردار بود و میچل نقل میکند که مورداخ در اولین نشست متافیزیکیها شرکت کرده است و در آن جلسه موضوع وارد شدن تحلیلهای فلسفی در حوزه دین را رد کرده و علت مخالفت خود را اینگون ابراز کرده است که تحلیلهای فلسفی در حوزه دین غیر قابل انجام است(ص57). برن در آخر مدعی میشود که برخی از اشکالات فلسفه تحلیلی را میتوان برای تفسیرهای استعلایی سنّت مسیحی مفید دانست. دیگر تفاوت مقاله برن از دو مقاله قبلی در آن است که رویکرد دو مقاله قبلی رویکرد تاریخی است امّا در این مقاله سخن از زبان دینی به میان میآید که در پی آن ضرورتاً نیازمند به برخی از شاخههای فلسفه تحلیلی میشویم.
در عوض میتوان شباهتهای زیادی ما بین مقاله برن و کریل بارت[12] یافت. بارت در مقالۀ انقلاب ویتگنشتاینی[13] بر نقش ویتگنشتاین بر فلسفه تحلیلی میپردازد که هر خواننده علاقهمندی را شیفته مقاله خود میسازد. بارت از نظریه کاربردی زبان که رنگ ضد متافیزیکی به خود دارد، پیروی میکند و از این رو با تفسیر برن در مقالهاش کاملاً انطباق دارد. بارت در مقاله خود اشاره دارد که ویتگنشتاین به ما چنین مجالی را میدهد که از یقینی که کارتزینها در جستجوی آن بودند گریخت و ایمان ارزشمند را بدون افتادن در ایمانگرایی آزمود. نوشته بارت گوئی یک مرثیهسرایی است؛ چرا که به باور وی، فیلسوفان بسیار کمی اکنون بر اساس رویکرد ویتگنشتاین قدم بر میدارند و این امر انسان را بر این میدارد که دربارۀ دلایل این امر به اندیشه افتد که چرا آدمی در حالی که یک ناجی برای او داروی نابینایی آورده است، هنوز دوست دارد در تاریکی بماند.
در دو مقاله بعد، چارلز تاليافرو[14] و پاملا سو اندرسون[15] در يك مواجه انتقادي هر يك از نويسندگان ديدگاههاي ديگري را به چالش كشيدند. تاليافرو با طرح ديدگاه شاهد ايدهآل[16] به اين بحث پرداخت كه يك نيروي عقلاني ميتواند ما را به ديدگاه غیر علمی[17] نزديك كند؛ و هدف فلسفه رسیدن به چنین دیدگاهی است. در طرف مقابل اندرسون در مقاله خود به طرح معرفتشناسي فمينيستي میپردازد تا اثبات کند هدف فلسفه مغایر با آنچه تالیافرو تلقّی میکند میباشد.
هاريت هريس[18] در مقاله خود اهميّت معرفتي رشد معنوي و اخلاقي يك شخص را از آن جهت كه در اعمال ديني ظهور يافته، مورد ملاحظه قرار ميدهد. هريس چنين سؤالي را طرح كيكند كه آيا فلسفه تحليلي بالهاي ما را قيچي ميكند؟.[19] در ادامه هريس به ذكر آراء الوين پلانتينگا[20] و نيكولاس والترستروف[21] به عنوان نمايندگان معرفت شناسي اصلاحشده ميباشند. پلانتينگا بر اين باور است كه اعتقاد به خدا مبتني بر استدلالهاي عقلاني ندارد و گزاره «خدا وجود دارد» خود يك گزاره پايه است. هريس متذكر است كه والترستروف اين مسئله را كه، چگونه شكست و نابودي پسر خدا(عيسي مسيح) ادراك خدا را تحقق ميبخشد، مورد بحث قرار ميدهد و در جايی احتجاج بر اين امر دارند كه زندگي داراي تفكّر، يا يك زندگي كه در راه جنگيدن در مقابل بي عدالتي سپري شده، ميتواند منجر به درك عميقتر خداوند شود(ص109).
هريس معرفتشناسان مذهبي را به منظور توجه و تعمّق بيشتر در اين مسئله فراميخواند تا بررسي كنند چگونه زندگي ديني منجر به درك عميقتر حقيقت ميشود.
لازم به ذكر است كه همه مولفان اين اثر پذيرفتهاند كه فيلسوفان بايد به مسائل ديني بپردازند؛ امّا بحث در آن است كه فلسفه تحليلي آيا وسيله مناسبي براي پرداختن به مسائل ديني ميباشد. نكته حائز اهميّتي كه توجه به آن لازم است افول جايگاه فلسفه تحليلي در ساليان اخير است. در گذشته فلسفه تحليلي از جايگاه والايي برخوردار بوده؛ امّا در اين عصر به راحتي نميتاوان فلسفه تحليلي را داراي مقام برتر در دانشگاههاي امريكا و انگلستان دانست. براي تائيد اين ادعاء ميتوان به مقاله جي. دبليو. كیمورا[22] ، در همین کتاب، تحت عنوان تفكّر تحليلي و افسانه فلسفه آنگلو- آمريكايي[23] اشاره كرد كه نويسنده صراحتاً دوران نهضت فلسفه تحليلي را پايان يافته ميداند(ص133). مقاله كیمورا كانون بحث را از تفسیر مثبت فلسفه تحليلي به نابودي محتوايي آن سوق ميدهد. در باسازي سلسله فلسفه آنگلو آمريكايي كیمورا در صدد نشان دادن اين مطلب است كه فلسفه آنگلو آمریکایی در سالهاي قبل از 1930 و بعد از 1950 با سنّت فلسفه تحليلي در ارتباط بوده و رمانتيسم بريتانياي، استعلاگرايي امريكايي و كاركردگرائي را به احاطه خودش در آورده است.
مقاله آن لودیس[24] به دنبال این است که پلی میان راههای گوناگون بنا کند که فلسفه و الهیّات را در دو سوی آتلانتیک به هم نزدیک سازد. لودی در الهیّات فلسفی ریچارد سوئین برن دریافت که متود فلسفیاش عرصه جدیدی را در الهیّات میگنجاند.
جایلز فریزر[25] در مقاله خود با نام مدرنیسم و خدای کوچک[26] فلسفه تحلیلی را در نهضت مدرنیست وسیعتری قرار میدهد. وی در این مقاله زمینه فرهنگی که در آن فلسفه تحلیلی دین در آن به اشتباه تاریخ آشفته دین را به منظور رسیدن به باورهای مشترک، که مور قبول همه ادیان است، فراموش میکنند را مورد بررسی قرار میدهد. فریزر میان فلسفه تحلیلی و هنر مدرن قیاسی را طرح میکند و بر این باور است که این دو نهضت در بستر تاریخی خودشان نقش مثبتی را در زندگی خودشان بازی کردهاند و شاهکارهای بزرگی را بعد از خودشان به جای گذاشتهاند؛ امّا وقت آن رسیده که فیلسوفان و هنرمندان به جلو حرکت کنند؛ جرا که در این زمان این دو نهضت دارای کمبودها و نقصانهای است که پاسخگوی نیازها بشری نیست. برای نمونه در نظر فریزر فلسفه تحلیلی دین مفهوم خدایی را تحلیل میکند که هیچ کس به آن اعتقاد ندارد و در هیچ عمل مذهبی قابل تجسم نیست و خدایی کاملاً متفاوت است.
ویراستاران این کتاب در مقدمه به این موضوع پرداخته اند که فلسفه تحلیلی دین را باید به عنوان یک سنّت لحاظ کرد و سنّت را به عنوان یکی از ویژگیهای مهم فلسفه تحلیلی میدانند(ص7) و یکی از آن دو کریستوفر اینسل[27] مقالهای تحت عنوان فراموشی تاریخ[28] نوشته است در این مقاله اینسل دفاع صریحی از فلسفه تحلیلی دین میکند و به درستی وضعیت فلسفه تحلیلی معاصر را بررسی میکند؛ امّا مطلبی که در مقاله ایشان نمودار است این است که ایشان بیش از آنکه ذهن خود را به سمت مابه الاشتراکها معطوف بدارد به اختلاف آراء آنها پرداخته است. در جایی از این مقاله اینسل به ذکر داستانی می پردازد که روزی سر کلاس خصوصی ریچارد سوئین برن بوده و به خاطر رویکرد تاریخی که در مباحث اتخاذ کرده استاد سرزنشش کرد و گفت: ما به حقیقت علاقهمندیم نه به اینکه چه کسی آن را گفته است(ص161). این نکته قابل توجه است که بعدها سوئین برن تغییر موضع داده و به مانند اینسل در دفاع از رویکرد تحلیلی مباحث تاریخی را به کار میگرفتند. سوئین برن دفاعیات تاریخی خود را از عهد قدیم تا به عصر حاضر طرح می ریزد و رهیافت خودشان را با قراردادن خودش در داخل یک سنّت مقدّس مشروعیّت میبخشد.
اینسل بر این باور است که اشتراک میان فلسفه تحلیلی و لیبرالیسم سیاسی گرایشی به طبقه بندی کردن اختلافات محتوایی در یک ترتیبی است، که به درک دوسویه شفاف و درک و تحمّل جهانبینیهای متفاوت و سنّتهای دینی برسیم. با برداشت از آثار جان لاک، او میگوید که سنّت لیبرالیسم اصول خود را در نیاز به دین پس از جنگ جهانی اوّل یافته است تا راههای خنثی سازی خشونت پنهان را در جهانبینی اساسی سنّتهای دینی کشف کند.
در نهایت این کتاب به عنوان یک دیدگاه کلّی از رویکردهای معاصر فلسفه تحلیلی دین، هم به خاطر نشان دادن دستآوردهای بزرگ در این موضوع و نیز نمایان کردن مشکلات کنونی که در پیش روی رشد و پیشرفت فلسفه تحلیلی دین در آینده، شایسته تمجید فراوان است.
منابع
Harriet A. Harris and Christopher J. Insole, Faith and Philosophical Analysis: The Impact of Analytical Philosophy on the Philosophy of Religion, Published by Ashgate, Aldershot, 2005.
[1] Faith and Philosophical Analysis: The Impact of Analytical Philosophy on the Philosophy of Religion, Edited by Harriet A. Harris and Christopher J. Insole, Published by Ashgate, Aldershot, 2005.
[2] Staking a Claim for Metaphysics
[3] Basil Mitchell
[4] the Metaphysicals
[5] A. J. Ayer
[6] Richard Swinburne
[7] Best available secular criteria
[8] Elizabeth Burn
[9] Alistair Kee
[10] R.B. Braitwaite
[11] Iris Murdoch
[12] Cyril Barrett
[13] The Wittgensteinien Revolution
[14] Charles Taliaferro
[15] Pamela Sue Anderson
[16] Ideal observer
[17] Gods eye point of view
[18] Harriet Harris
[19] ‘Does Analytical Philosophy Clip Our Wings?’
[20] Alivn Plantinga
[21] Nicholas Wolterstorff
[22] G.W. Kimura
[23] Analytical Thought and the Myth of Anglo- American Philosophy’
[24] Anne Lodes
[25] Giles Fraser
[26] Modernism and the Minimal God
[27] Christopher Insole
[28] ‘The Forgetting of History’